پیرمردی، مفلس و برگشته بخت روزگاری
داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم
دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود
...
پیرمردی زندگی سختی داشت و به نامرادی
زندگی میگذراند...
تا اینكه
رفت سوی آسیا
هنگام شام گندمش بخشید
دهقان یك دو جام
به آسیاب میرود و آسیابان مقداری گندم
به او میدهد
زد گره در دامن
آن گندم، فقیر شد روان و گفت كای حی قدیر
گندم را در بغچهای پیچید و گره محكمی هم
بر آن زد و گفت: ای خدای زنده و توانا!
گر تو پیش آری به
فضل خویش دست برگشائی هر گره كایام بست
اگر تو دست فضل و بخششت را برای بندهات
باز كنی، تمام گرههای روزگار نیز گشوده میگردد
چون كنم، یا
رب، در این فصل شتا من علیل و كودكانم ناشتا
چه كنم خدایا! در این فصل زمستان، من
بیمارم و فرزندانم نیز گرسنه
میخرید این
گندم ار یك جای كس هم عسل زان میخریدم، هم عدس
اگر كسی این گندم را از من میخرید، با
پول آن، عسل و عدس و... میخریدم...
...
و ضمن پختن غذاهای خوب، گرههای زندگیم
را میكشودم
بس گره بگشودهای،
از هر قبیل این گره را نیز بگشا، ای جلیل
گرههای زیادی را باز كردهای، گره مشكلات زندگی ما را باز
كن، ای بزرگوار!
این دعا میكرد
و میپیمود راه ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
همینگونه دعا میكرد و راهش را طی میكرد
كه ناگهان جلویش را نگاه كرد...
دید گفتارش
فساد انگیخته وان گره بگشوده، گندم ریخته
و دید: گفتار و دعایش، برعكس شده و گره
بغچهاش باز و گندم بر زمین ریخته
بانگ بر زد،
كای خدای دادگر چون تو دانائی، نمیداند مگر
دادش به آسمان رفت و گفت: ای خدای عادل!
تو كه خدای دانایی، مگر نمیدانی...
سالها نرد
خدائی باختی این گره را زان گره نشناختی
سالها ادعای خدایی كردهای؛ ولی منظورم
از «گره» را متوجه نشدی؟ «گره بغچه» و «گره...»
این چه كار است،
ای خدای شهر و ده فرقها بود این گره را
زان گره
این چه كار بود كه كردی، ای خدای
جهانیان! این «گره» با آن «گره» خیلی فرق داشت.
چون نمیبیند،
چو تو بینندهای كاین گره را برگشاید، بندهای
چطور بیندهای مثل تو، نمیبیند؛ «گره
بغچه» را هر بندهی بیمقداری نیز براحتی میكشاید
تا كه بر دست
تو دادم كار را ناشتا بگذاشتی بیمار را
از آن روزی كه كار را به دست تو سپردم،
كار بدتر شد و اطفال بیمارم را گرسنه گذاشتی
هر چه در غربال
دیدی، بیختی هم عسل، هم شوربا را ریختی
هر چه داشتم را گرفتی و تمام آرزوهایم كه
خرید عسل و پختن آش بود را بر باد دادی
من ترا كی گفتم،
ای یار عزیز كاین گره بگشای و گندم را بریز
ای دوست عزیز! من كی گفتم: این گره را
باز كن و گندم را بریز؟
ابلهی كردم كه
گفتم، ای خدای گر توانی این گره را برگشای
من نفهمیدم كه گفتم: اگر میتوانی این
گره را باز كن
آن گره را چون
نیارستی گشود این گره بگشودنت، دیگر چه بود
اگر نمیتوانستی آن گره زندگیم را باز
كنی، پس چرا این گره را باز كردی؟!
من خداوندی
ندیدم زین نمط یك گره بگشودی و
آنهم غلط
من خدای اینجوری ندیدهبودم؛ یك گره باز
كردی، آن هم غلط و به اشتباه
الغرض، برگشت
مسكین دردناك تا مگر برچیند آن گندم ز خاك
اتفاقاً پیرمرد برگشت تا گندم ریخته را
جمع كند...
چون برای جستجو
خم كرد سر دید افتاده یكی همیان زر
و سرش را به پائین انداخت تا گندمها را
جمع كند، ناگاه دید كه كیسهای طلا به زمین افتاده
سجده كرد و گفت
كای رب ودود من چه دانستم ترا حكمت
چه بود؟
به سجده افتاد و گفت: یا حضرت دوست! من
از كجا باید میفهمیدم كه منظور و حكمتت چیست؟
هر بلائی كز تو
آید، رحمتی است هر كه را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی ز
اندیشه برتر بودهای هر چه فرمان است، خود فرمودهای
زان به تاریكی
گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر
هر رگ و بندم زنند تا كه با لطف تو، پیوندم زنند
گر كسی را از
تو دردی شد نصیب هم، سرانجامش تو
گردیدی طبیب
هر كه مسكین و
پریشان تو بود خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان تا
تو را دانم پناه بیكسان
ناتوانی زان دهی
بر تندرست تا بداند كانچه دارد زان توست
زان به درها بردی
این درویش را تا كه بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی،
قضایم زان فكند تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم
روی نیاز گرچه روز و شب در
حق بود باز
من بسی دیدم
خداوندان مال تو كریمی، ای
خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو
افتادم ز پای هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی،
تا زر دهی رشتهام بردی، كه تا گوهر دهی
در تو، پروین، نیست
فكر و عقل و هوش ورنه دیگ حق نمیافتد ز
جوش
پروین اعتصامی
تبلیغات 








