دوستی از ته دل
راستی،
” دوستی ” چقدر می ارزه؟
قدر یک کوه طلا ؟
یا که سنگی سر راه ؟
چه تفاوت دارد!
کاش هر قدر که هست، از ته دل باشد............
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 10:22 ب.ظ
دوستی از ته دل
راستی،
” دوستی ” چقدر می ارزه؟
قدر یک کوه طلا ؟
یا که سنگی سر راه ؟
چه تفاوت دارد!
کاش هر قدر که هست، از ته دل باشد............
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 11:24 ق.ظ
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
كه باغها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سكوت
كه موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
كه رهگذار نسیمش به هر كرانه برد
ز خشك سال چه ترسی
كه سد بسی بستند
نه در برابر آب
كه در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
كه از معاشقه سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی كه بخواند؟
تو میروی كه بماند؟
كه بر نهالك بیبرگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور
در آن كرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار آینه جاری ست
هزار آینه
به همسرایی قلب تو میتپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
كه عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان كن بدان زبان كه تو دانی
شفیعی کدکنی
موضوع: ادبی،
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 06:33 ب.ظ
چون ما را با درد بدنیامیآورد
و بلافاصله با لبخند میپذیرند
چون شیرشیشه را قبل از اینكه
توی حلق ما بریزند ، پشت دستشان میریزند
چون وقتی توی اتاق پی پی میکنیم
زیاد با ما بداخلاقی نمیکنند
چون وقتی
در قابلمه غذا را برمی دارند، بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد
چون وقتی تازه
ساعت یازده شب یادمان می افتد كه فلان كار را كه باید فردا در مدرسه تحویل
دهیم ،
بعد از یك تشر؛ خودش
هم پابه پایمان زحمت میكشد كه همان نصف شبی تمامش كنیم
چون بعد از
گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر ش این است که فروشندگان بی انصا ف سر فرزنش را کلاه گذاشته باشند
چون شبهای
امتحان و کنکور پابه پای ما کم میخوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و
میوه پوست بکند
چون وقت مریضیش یک لیوان آب به دستش
می دهیم طوری تشکر می کند که باور میکنیم شاخ قول شکاندهایم
چون در بیمارستان فکر و ذکرشان این است كه وای بچم خسته شد بسكه
مریض داری كرد
و چون هروقت
باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشكنیم،چند روز بعد
همه رو از
دلش میریزه بیرون وخودش رو گول میزنه كه :بخشش از بزرگانه
موضوع: اجتماعی . فرهنگی و هنری،
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 08:03 ب.ظ
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق
کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به
رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح
مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من
کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن،
لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا
هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم
بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی
تبلیغاتی نچسبانند!
روی تابوت و کفن من بنویسید:
این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را
لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا
میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره
قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک
آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!
در مجلس ختم من گاز اشکآور
پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس
ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
موضوع: ادبی،
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 12:45 ب.ظ
لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید...
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
***
لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
عرفان نظر آهاری
موضوع: ادبی،
برچسب ها: www.gazorkhan.blogfa.com، pixestan.com،
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 07:17 ب.ظ
یک روز
بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش
خراب شده و هراسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف
شود.
اسمیت
پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت
صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .!!!!
وقتی
که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:
"من چقدر باید بپردازم؟"
و او
به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده
ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا
می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار
زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
***
چند مایل
جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی
نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه
و از خستگی روی پا بند نبود.
او
داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت
رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال
سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت
نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود:
"شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر
هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت
رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار
زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان
شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می
کرد به شوهرش گفت:
"دوستت دارم اسمیت همه چیز
داره درست میشه..."
به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک
میکنه و قول بدیم كه
نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما
ختم بشه.
موضوع: اجتماعی . فرهنگی و هنری،
برچسب ها: k، www.gazorkhan.blogfa.com،
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 11:52 ق.ظ
موضوع: اجتماعی . فرهنگی و هنری،
نویسنده: رضا الموتی | ساعت: 06:32 ب.ظ
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده
میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از
روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار
بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام
صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به
عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت
درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه
را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین
به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و
به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه
مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب
کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین
کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و
گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه
خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع
اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار
داشت برای ساخت آن بکار می برد .
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما
زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که
میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها
زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را
برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می
روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار
زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک
میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک
تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
مراقب
سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .
موضوع: اجتماعی . فرهنگی و هنری،
برچسب ها: kavouskont@yahoo.com،
